بسم الله

 

 

شاعر از كوچه مهتاب گذشت

ليك شعري نسرود

نه كه معشوقه نداشت

نه كه سرگشته نبود

سالها بود دگر كوچه مهتاب خيابان شده بود.

 

كلي سلام

راستش خیلی وقت بود می خواستم بروز شم اما همیشه یه اتفاق در راه است ...

حالا این اتفاق میتونه خوب و یا خیلی بد باشه.

یکی از اتفاقات نسبتا" مهمی که این روزها واسم افتاده اینه که برای ادامه

 تحصیل تو رشته ی مورد علاقم مجبورم از زادگاهم دور بشم.

جالب اینجاست که این اتفاقه میتونه هم یه اتفاق خوب و هم یه اتفاق بد

واسم حساب بشه. خوبیش از این جهت که بقول شهرام میرزایی

 " بیزارم از خوی و همه ی کوچه های آن" ...

و بدیش از این جهت که از دوستان عزیزتر از جانم مخصوصا"

شاعران انجمن های دانش و شمس خوی ـ شهرم ـ مجبورم دور باشم

 و این خیلی درد آوره...

 

 

واما غزل مثنوي باران

 

ـ باران ـ شروع حادثه از سمت دور دست

وقتي كه ابرها دلشان مثل من پر است

 

دلتنگي تمام جهان جمع مي شود

تا بر سرم بريزدازاين ارتفاع پست

 

يعني پرنده شد دل من پر كشيد ورفت

بر روي شانه هاي تر آسمان نشست

 

يعني دوباره جنگ جهاني شروع شد

باران گرفت و بي تو مرا بر گلوله بست

 

يعني حيات ومرگ برايش مـهــمّ نیست

گنجشك كوچكي كه پرش سنگ خورده است

 

 ـ يعني كه آب از سر دنياي من گذشت-

 

هي سعي مي كنم بروم سمت زندگي

هي دور مي زنند مرا كوچه هاي مست

 

سرباز مي شوم كه بجنگم براي تو

زخمي شوم دوباره بيفتم به پاي تو

 

تا آسمان رها شوداز پنجه هاي ابر

اصلا بميرم و بنويسند پاي قبر

 

مجنون تراز تمام درختان بيد شد

مردي كه زير آتش باران شهيد شد

               # # #     

حالا كه آسمان شده ميداني از نبرد

بايد تمام پنجره ها را سياه كرد

 

يا باز رفت ، رفت و نفهميد تا ابد

كه پاي كوچه ها به خيابان نمي رسد

 

يعني فريب خورده منم ، سيب چيده ام

حالا  چقدر از تو و دنيا   بريده ام 

 

از روزهاي رفته وبرگشته از دروغ

آكنده از نهايت شب هاي بي فروغ *

 

از واژه هاي اين غزل نيمه كاره كه...

دلشوره هاي هر شب مشتي ستاره كه

 

خورشيد آمدو همه را قتل عام كرد

سوزاند باز قصه يمان را تمام كرد

 

تا يك كلاغ گم بكند راه خانه را

تا جوجه هاي مانده ي بي آب ودانه را...

                # # #

باران تمام مي شودو باز مانده است

مردي شبيه لشگر برگشته از شكست.

 

 

 وحرف آخر اينكه:

اين روزها كسي هست كه خيلي دلم برايش تنگ مي شود

فقط همين.

 

*من از نهايت شب حرف مي زنم      (فروغ فرخزاد)

ضمنا در مصرع اول بیت پنجم کلمه مهم را کشیده بخوانید تا ایراد وزنی نداشته باشد